ادبيات قرن بيستم روسيه (ميخاييل ميخاييلوويچ باختين )
”ميخاييل ميخاييلوويچ باختين“ از بزرگترين و مشهورترين منتقدان قرن بيستم روسيه به شمار مي آيد. او کارهاي بسيار ارزنده اي در زمينه ادبيات و فرهنگ کشور روسيه انجام داد و با نگرشي نو و تازه، راهي جديد به سوي درک بهتر بسياري پديده هاي موجود در جهان هستي گشود، ديدگاه هاي فلسفي او زمينه را براي فهم مطلوب آقار ادبي ـ به ويژه رمان مساعد ساخت.
متأسفانه اين منتقد ادبي بزرگ در کشور ما کمتر شناخته شده است و آثار او يا ترجمه نشده و يا اگر کارهايي هم در اين زمينه انجام گرفته باشد بسيار محدود و ناکافي بوده است.
هر چند معرفي همه جانبه ي اين دانشمند بزرگ و بررسي آثار ارزشمند وي در زمينه ي ادبيات انتقادي و تفسيري در اين مجال کوتاه ميسر نيست، اما سعي ما بر اين است تا با نماياندن گوشه اي از زندگي و نيز قسمتي از فعاليت هاي علمي او در زمينه ي ادبيات، افقي تازه پيش روي علاقه مندان به ادبيات و به خصوص دانشجويان زبان روسي در ايران باز نماييم. در اين فرصت کوتاه نگاهي هرچند گذرا به برخي از آثار اين منتقد بزرگ مي اندازيم و در پايان مقاله اي را از او با عنوان ”هنر و تعهد“ از ديده مي گذرانيم.
ميخاييل ميخاييلوويچ باختين، فيلسوف، زبان شناس، تاريخدان و فرهنگ شناس بزرگ روس در چهارم نوامبر 1895 در شهر اُرلا ديده به جهان گشود. او تحصيلاتش را در رشته فلسفه و تاريخ در اُدسا آغاز نمود و پس از چندي در دانشگاه پيتربورگ آن را به انجام رسانيد. پس از انقلاب اکتبر 1917، تا سال 1924 در نِوِل به عنوان معلم تاريخ مشغول به کار بود. در همين ايام بود که پايه هاي تفکر فلسفي شکل گرفت. او از معدود کساني است که پس ار انقلاب اکتبر همچنان سنت ادبي و فلسفي ”قرن نقره اي“ ادبيات روسيه را ادامه داد، هر چند در اين دوره از تاريخ روسيه شرايط براي فعاليت هاي ادبي و آفرينش هنري چندان مطلوب و دلخواه نبود.
از سال 1924 تا سال 1929 باختين در لنين گراد به سربرد. اغلب کتابهايي که در اين دوره از او منتشر مي شدند با نام و امضاي مستعار به چاپ مي رسيدند. از مهمترين اين کتابها مي توان ”مارکسيسم و فلسفه زبان“ با نام مستعار والوشينوف و ”روش فرماليستي در ادبيات“ با امضاي مدودوف را نام برد.
در سال 1929 کتاب ”مسايل آثار داستايوفسکي“ را به ادبيات روسيه عرضه کرد. اما در زمان انتشار کتاب، باختين به تبعيد در شهر کوستاناي قزاقستان محکوم شده بود.
در سالهاي 40ـ 1930 باختين مجموعه مقالاتي درباره ساخت و ژانر رمان نوشت. در سال هاي 1970ـ 1960 چاپ دوم و البته تکميلي ”مسايل سبک نويسندگي داستايوفسکي“ منتشر شد. از ديگر کارهاي باختين مي توان به مجموعه ي ”زيباشناسي آثار ادبي“،“ نويسنده و قهرمان در فعاليتهاي زيباشناختي“، ” تفسير آثار فرانسوا رابله و فرهنگ مردمي قرون وسطي و رنسانس، اشاره کرد.
ديالوگ، چندصدايي، کارناوال و حوادث زندگي، از نظريات مشهور بافتين در زمينه ي رمان مي باشد.
اين دانشمند و منتقد بزرگ ادبيات در هفتم مارس 1973 در مسکو چشم از جهان فرو بست.
هنر و تعهد
اگر اجزاي مختلف ”يک مجموعه“ در زمان و مکان تنها با ارتباطي سطحي و بيروني با هم پيوند يافته باشند، اما به صورت يک واحد دروني انديشه، شکل نگرفته باشند، بايد آن را مجموعه اي ”مکانيکي“ ناميد. اجزا و عناصر چنين مجموعه اي اگر چه در کنار هم قرار دارند و در ارتباط باهمند، اما در حقيقيت جدا از هم و بيگانه اند.
هر سه بخش فرهنگ بشري، يعني علم، هنر و زندگي، تنها در شخصيتي نمود پيدا مي کنند که آنها را به واحد خود اضافه نمايد. هر چند اين ارتباط و پيوستگي نيز مي تواند سطحي و مکانيکي باشد و صد افسوس که اغلب اين گونه نيز هست. ”هنرمند“ و ”انسان“ بسيار ساده لوحانه و قبل از هر چيز ديگر به گونه اي بي روح و سطحي در يک شخصيت پيوند مي خورند. انسان موقتاً از ”مسايل معيشتي“ به سوي آفرينش هنري مي گريزد، گويي به جهاني ديگر يعني عالم ”اصوات دلپذير، الهام و يا نيايش“ پناهنده مي شود. اما نتيجه ي حاصل کدام است. هنر فوق العاده متهور و پرادعاست، فوق العاده هيجان برانگيز است. چرا که اين هنر هيچ گونه پاسخگويي در قبال زندگي ـ که البته به دنبال چنين هنري نبوده است ـ احساس نمي کند.
”جايگاه ما کجاست؟“ ـ اين پرسشي است که گاه زندگي و گاهي هنر مطرح مي کنند ـ ” آخر ما مسايل و مشکلات معيشتي داريم.“ زماني که انسان در عرصه ي هنر است از صفحه زندگي محو مي شود و زماني که در پهنه زندگي است از وادي هنر دور مي افتد، نه يگانگي ميان آنهاست و نه صميميتي دوسويه و دروني در واحد شخصيتي اين دو پديده مشاهده مي شود.
اما سؤالي که در اينجا مطرح مي شود اينست که چه چيزي ارتباط دروني اجزاي شخصيت را تضمين مي کند؟ بدون هيچ شک و ترديدي بايستي گفت تنها و تنها تعهد و مسئوليت است که اين موضوع را توجيه مي کند. انسان در مقابل آنچه که در هنر فهميده است و آنچه که در اين عرصه بر وي گذشته، بايد به زندگي خويش پاسخگو باشد، تا آنچه را که گذرانده و درک کرده، در زندگي اش بي اثر و خنثي نماند. البته بايد يادآوري کرد که تقصير و کوتاهي نيز با مسئوليت پذيري و تعهد در ارتباط است. زندگي و هنر نه تنها بايد مسئوليت خود را در قبال هم گوشزد کنند، بلکه بايستي از قصور و کوتاهي خود نيز در برابر ديگري آگاه باسند. ”شاعر“ بايد بفمهد که روزمره گي و پيش پا افتادگي زندگي، شعر او مقصر است و از سوي ديگر ”انسان زندگي“ هم بايد بداند که کم توقعي و عدم جدي خواسته هاي او در نافرجامي و بي ثمري ”هنر“ دخيلند.
شخصيت بايستي تمام وکمال، ”مسئوليت“ و ”تعهد“ شود و نه تنها لحظه لحظه ي آن بايد در کنار زندگي اش قرار بگيرد، بلکه از واحد ”کوتاهي ها و مسئوليتها“ مملو و سرشار شود.
البته در اين راه هيچ توجيهي براي فرار از تعهد و مسئوليت با دستاويز قرار دادن ”الهام“ وجود ندارد زيرا ”الهامي“ که زندگي را ناديده بگيرد و خود نيز از سوي زندگي ناديده گرفته شود، ديگر الهام نيست بلکه تنها يک ژست و حالت شاعرانه است و نه چيز ديگر.
دغدغه ي حقيقي تمامي سؤالات کهنه و قديمي درباره ”ارتباط متقابل هنر و زندگي“، ”هنر براي هنر“، ”هنر پاک“ و ... به نظر يکي مي رسد و آن نيز اين است که چه زندگي و چه هنر خواهان کاستن وظيفه خويش و برداشتن بار تعهد از دوش خود مي باشند. چرا که خلق يک اثر هنري بدون اين که مسئوليتي در قبال زندگي احساس کند بسا سهل تر از خلق اثر هنري پاسخگو به زندگي ست، در مقابل زندگي بي اعتنا به هنر نيز راحت تر و بي دردسرتر مي نمايد.
نويسنده : محمود رضايي



луна, 